ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

32

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

خود مسلم بن عقيل را كه از خاندان من و مورد اعتماد من است به سوى شما مىفرستم . او براى من خواهد نوشت كه شما چه مىگوئيد و چه مىخواهيد . اگر بزرگان شما چنين گويند كه رسولان شما مىگويند به همين زودى به سوى شما خواهم آمد . به جانى خودم سوگند كه كسى كه امام است جز به كتاب خدا عمل نخواهد كرد و عدالت را بر پاى خواهد داشت و بر دين حق خواهد بود . » مسلم از مكه بيرون آمد و به مدينه داخل شد و در مسجد نماز خواند و با خاندان خود وداع كرد و دو راهنما از قبيله قيس اجير كرد ولى راهنمايان گم شدند و آن قوم دچار تشنگى شدند و آن دو راهنما پس از آن كه جاى آب را به آنان نشان دادند ، خود بمردند . مسلم و ياران خود بر سر آب رفتند و از مرگ نجات يافتند . مسلم اين حادثه را به قال بد گرفت و ماجرى به حسين نوشت . و خواست كه او را از اين كار معاف دارد . حسين پاسخ داد « مىترسم آنچه تو را از رفتن باز مىدارد ، ترس تو باشد . به راه خود برو و السلام . » مسلم به راه خود رفت و به كوفه درآمد ، در اول ذو الحجه سال 60 ، شيعيان نزد او به آمد و شد پرداختند . مسلم نامهء حسين را براى آنان بخواند . آنان گريستند و او را وعدهء يارى دادند . نعمان بن بشير امير كوفه از مكان او آگاه شد . او مردى بردبار و مسالمت جوى بود . براى مردم سخن گفت و آنان را از اين كه فتنه‌اى برانگيزند ، بيم داد و گفت كه من با كسى كه با من نجنگد ، نمىجنگم و كسى را از روى گمان و تهمت دستگير نمىكنم . ولى اگر بيعت خود بشكنيد و با امام خود مخالفت ورزيد ، به خدا سوگند تا آنگاه كه توان گرفتن قبضهء شمشير داشته باشم ، با شما نبرد خواهم كرد ، هر چند هيچ كس به يارى من برنخيزد . بعضى از حليفان بنى اميه گفتند : اينكه تو مىگويى از روى بىخردى است و اين رأى كه در برابر دشمن خود انديشيده‌اى ، رأى ناتوانان است . نعمان بن بشير گفت : اگر از ناتوانان باشم و در طاعت خداوند ، بهتر از آن است كه بس نيرومند باشم و در معصيت خداوند . سپس او را به حال خود گذاشتند . آنگاه عبد اللّه بن مسلم و عمارة بن الوليد و عمر بن سعد بن ابى وقاص خبر به يزيد نوشتند و او را از ناتوانى نعمان بن بشير آگاه كردند و گفتند كه مردى نيرومند را به كوفه فرستد تا امر او را نفاذ بخشد و با دشمن چنان رفتار كند كه او خود رفتار مىكند . چون يزيد نامه برخواند ، سرجون اشارت كرد كه عبيد اللّه بن زياد را به كوفه فرستد . حسين ، براى مالك بن مسمع البكرى و احنف بن قيس و منذر بن الجارود و مسعود بن عمرو قيس بن الهيثم و عمر بن عبد اللّه بن معمر نيز نامه نوشت و آنان را به كتاب خدا و سنت رسولش دعوت فرمود كه بدعت آشكار شده و سنت مرده است . پس عبيد اللّه بن زياد ، با مسلم بن عمرو الباهلى و شريك بن الاعور الحارثى و جماعتى از حشم و خاندان خود ، از بصره راهى كوفه شد . ابن زياد بيم آن داشت كه حسين پيش از او به كوفه رسد . اين بود كه شتابان مىآمد . چون به كوفه داخل شد ، مردم پنداشتند كه حسين